سیر شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیزار شدن، نفرتزده شدن، بیمیل شدن، بیرغبت گشتن، ملول گشتن، متنفر شدن، دلزده شدن ≠ راغبگشتن، مشتاق شدن ۲. خسته شدن ۳. دستکشیدن، رها کردن، گریزان شدن ۴. اشباع
سیر شدنلغتنامه دهخداسیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از مستغنی گشتن . (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). بی نیاز شدن : سکندر نخواهد شد از گنج سیروگر آسمان را سر آرد بزیر. فرد
سیر شدنگویش خلخالاَسکِستانی: sir âbiy.e دِروی: sir â.bi.en شالی: sir âbiy.an کَجَلی: sir â.bi.y.an کَرنَقی: sir âb.an کَرینی: sir âbiy.an کُلوری: sir âbiy.an گیلَوانی: sir âber.
سیر شدنگویش کرمانشاهکلهری: se:řef bün گورانی: te:r bɪn سنجابی: se:řef bün کولیایی: te:r bɪn زنگنهای: se:řef bün جلالوندی: te:r bɪn زولهای: te:r bɪn کاکاوندی: te:r bɪn هوزمانوندی:
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع اِمص ) گشت . تفرج . گردش . سفر و سیاحت . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح صوفیان ) بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اﷲ و دیگری سیر فی اﷲ. سیر الی ا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع مص ) رفتن و رفتار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رفتن . (المصادر زوزنی ) (دهار) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). گردش : عطاردی است زحل سرزبا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ سیرت .عادتها. خصلتها. (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ) : ای نه جمشید و به صدر اندر جمشیدسیرای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال . فرخی .بی فضایل
سیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. رفتن و گردش کردن؛ راه رفتن.۲. گردش.۳. بررسی. سیر الیاللـﻪ: (تصوف) رفتن به سوی خدا به قصد وصول به حق و حقیقت. سیر آفاق و انفس: [مجاز] رفتن و گردش کردن در شهر
سِیْرگویش گنابادی در گویش گنابادی نگاه کردن ، نگریستن ، دیدن ، سفر و مسافرت ، سیر شدن ، سیر بودن ، تمام شدن گرسنگی ، اندازه کافی لذت بردن و استعمال به قدر لزوم