سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع اِمص ) گشت . تفرج . گردش . سفر و سیاحت . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح صوفیان ) بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اﷲ و دیگری سیر فی اﷲ. سیر الی ا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع مص ) رفتن و رفتار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رفتن . (المصادر زوزنی ) (دهار) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). گردش : عطاردی است زحل سرزبا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ سیرت .عادتها. خصلتها. (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ) : ای نه جمشید و به صدر اندر جمشیدسیرای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال . فرخی .بی فضایل
سیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. رفتن و گردش کردن؛ راه رفتن.۲. گردش.۳. بررسی. سیر الیاللـﻪ: (تصوف) رفتن به سوی خدا به قصد وصول به حق و حقیقت. سیر آفاق و انفس: [مجاز] رفتن و گردش کردن در شهر
سِیْرگویش گنابادی در گویش گنابادی نگاه کردن ، نگریستن ، دیدن ، سفر و مسافرت ، سیر شدن ، سیر بودن ، تمام شدن گرسنگی ، اندازه کافی لذت بردن و استعمال به قدر لزوم
تندلغتنامه دهخداتند. [ ت ُ ] (ص ، ق ) مرادف تیز باشد. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). تیز و برنده . (ناظم الاطباء). بران . مقابل کند:شمشیری
گسلیدنلغتنامه دهخداگسلیدن . [ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص ) (از: گسل + یدن ، پسوند مصدری + گسیختن ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گسستن و گسیختن : که بی داور این داوری نگسلدو بر بی
نظارلغتنامه دهخدانظار. [ ن ُظْ ظا ] (ع ص ، اِ)بینندگان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تماشاچیان . (ناظم الاطباء). ج ِ ناظر. رجوع به ناظر شود : به دشت برشد روزی به صید کردن و من ز
یاللغتنامه دهخدایال . (اِ) گردن باشد. (لغت فرس اسدی ). به معنی گردن باشد مطلقاً، اعم از گردن انسان و حیوان دیگر و به عربی عنق گویند. (برهان ). گردن . (آنندراج ). عنق . (غیاث ال
سِیْرگویش گنابادی در گویش گنابادی نگاه کردن ، نگریستن ، دیدن ، سفر و مسافرت ، سیر شدن ، سیر بودن ، تمام شدن گرسنگی ، اندازه کافی لذت بردن و استعمال به قدر لزوم