سیخکلغتنامه دهخداسیخک . [ خ َ ] (اِ مصغر) مصغر سیخ . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ). || چهار قطعه ٔ گوشت که در سیخ کشیده کباب کنند. (برهان ). قسمی از کباب که گوشت را ریزه کنند وبر سیخه
سیخکی زدنلغتنامه دهخداسیخکی زدن . [ خ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) پیاپی بیاد آوردن و درخواست کردن چیزی یا کاری را. (یادداشت بخط مؤلف ).
سیخکیلغتنامه دهخداسیخکی . [ خ َ ] (ص نسبی ) بمانند سیخ . همچون سیخ راست . || (اِ مرکب ) آهنی نوک تیز که خر و گاو را بدان سک زنند تیز رفتن را. (یادداشت بخط مؤلف ).
قحنه سیخکواژهنامه آزاد(قُحنَه سیخَک) بیماری - سرفه شدیدی که بیمار را به حالت بیهوشی میبرد. (این واژه هم اکنون در گویش شوشتریها متداول است)
سیخکی زدنلغتنامه دهخداسیخکی زدن . [ خ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) پیاپی بیاد آوردن و درخواست کردن چیزی یا کاری را. (یادداشت بخط مؤلف ).
سیخکیلغتنامه دهخداسیخکی . [ خ َ ] (ص نسبی ) بمانند سیخ . همچون سیخ راست . || (اِ مرکب ) آهنی نوک تیز که خر و گاو را بدان سک زنند تیز رفتن را. (یادداشت بخط مؤلف ).