سیاملغتنامه دهخداسیام . (اِخ ) کشوری در آسیای جنوبی در قسمت شبه جزیره ٔ هندوچین ، از شمال و مشرق به لائوس و کامبوج محدود است و خود در شمال و مغرب بیرمانی قرار دارد و از جنوب به
سیاملغتنامه دهخداسیام . (اِخ ) نام کوهی است مابین سمرقند و تاشکند و بسمرقند نزدیک است . گویند مقنع خراسانی که او را حکیم بن عطا میگفتندبزور سحر و شعبده مدت دو ماه از چاهی که در
سی املغتنامه دهخداسی ام . [ اُ ] (عدد ترتیبی ، ص نسبی ) در مرحله ٔ سی . سی امین . (فرهنگ فارسی معین ) : و چندان توقف نمود [ عبداﷲ عامر ] که جور را بستد در سال سی ام از هجرت . (فا
صیاملغتنامه دهخداصیام . (ع مص ) روزه داشتن . (تاج المصادر بیهقی )(ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (دهار). || (اِ) ج ِ صوم . (غیاث اللغات ). رجوع به صوم شود : تا نپذیردت ز تو زی خدای نیس
سیامکلغتنامه دهخداسیامک . [ م َ ] (اِخ ) نام پسر کیومرث . (برهان ) (از آنندراج ) (غیاث ) : سیامک بدش نام فرخنده بودکیومرث را دل بدو زنده بود.فردوسی .
سیامکلغتنامه دهخداسیامک . [ م َ ] (اِخ ) نام یکی از پهلوانان توران که در جنگ دوازده رخ بدست گرازه ٔ ایرانی کشته شد. (برهان ) : گرازه بشد با سیامک بجنگ چو شیر ژیان با دمنده نهنگ .
سیامکلغتنامه دهخداسیامک . [ م َ ] (ص ) مجرد که از ترک و تجرد باشد. (برهان ) (آنندراج ). برساخته فرقه ٔ آذرکیوان است . رجوع به فرهنگ دساتیر ص 254 شود. در اوستا «سیامک » به معنی سی
سیامندواژهنامه آزاد(کردی) نامی است برای پسران؛ برگرفته از افسانۀ کردی «خج و سیامند». || نام کوهی است.