سگلغتنامه دهخداسگ . [ س َ ] (اِ) پهلوی «سک » (لغت جنوب غربی )، پارسی باستان «سکا» = ایرانی باستان «سپکا» (هرودتس «سپاخا» را در زبان مادی به معنی (سگ ) آورده است ). آریایی «سوآ
سگواژهنامه آزادس ُ گ(در گویش دماوندی):خُل (آب بینی بویژه هنگامی که روان باشد)، به کسی هم که اینگونه باشد میگویند سُگِن همانند خُلِن «سگ شدن» کنایه از بداخلاق شدن و تنگ شدن خُل
دبیرلغتنامه دهخدادبیر. [ دَ ] (ص ، اِ) نویسنده . (برهان ) (از جهانگیری ) (صحاح الفرس ) (اوبهی ). منشی . (برهان ) (جهانگیری ). پناغ . (سروری ). بناغ . (دهار). کاتب . (مهذب الاسما
اندرپوست سگ داشتنلغتنامه دهخدااندرپوست سگ داشتن . [ اَ دَ س َ ت َ ] (مص مرکب ) یعنی در تن نفس اماره داشتن و قیل نفس پروری و این کنایه از مرده دلی است . (از آنندراج ) (از مؤید الفضلاء) .
سگ سوزن خوردهلغتنامه دهخداسگ سوزن خورده . [ س َ گ ِ زَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) سگی که سوزن خورده باشد و در ابیات زیر بکنایه از اضطراب و آشفتگی و حرص و آزمندی باشد
قحوزلغتنامه دهخداقحوز. [ق ُ ] (ع مص ) کمیز انداختن سگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مرده وار برافتادن . (منتهی الارب ).