سگاللغتنامه دهخداسگال . [س ِ ] (اِ) اندیشه و فکر. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). خیال و اندیشه . (غیاث ). اندیشه . (جهانگیری ).- بدسگال ؛ بداندیش : تو بیکاری و جان بکار اندر
سگالفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = سگالیدن۲. سگالنده؛ اندیشنده (در ترکیب با کلمه دیگر): بدسگال، چارهسگال، نیکسگال.
سگالشفرهنگ مترادف و متضاد۱. اندیشه، فکر ۲. چارهجویی ۳. اندیشه بد کردن ۴. پنداشتن ۵. خصومت ورزیدن، دشمنی کردن ۶. چارهجویی کردن
سگالش کردنلغتنامه دهخداسگالش کردن . [ س ِ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رأی زدن . مشورت کردن : او مردی با عقل است و با من دوست ، بامداد بروم و با او سگالش کنم تا چه صواب بیند. (ترجمه ٔ تار
سگالیدنلغتنامه دهخداسگالیدن . [ س ِ دَ ] (مص ) (از: سگال + یدن ، پسوند مصدری ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به معنی سگالش که دشمنی و خصومت کردن . (برهان ) : این مسخره با زن بس