سکنجیدهلغتنامه دهخداسکنجیده . [س ِ ک َ دَ / دِ ] (ن مف ) تراشیده . (برهان ) (آنندراج ).و در بیت های زیر به معنی . خسته . مجروح : سکنجیده همی داردم بدردترنجیده همی داردم برنج . ابوش
سنجیدهفرهنگ مترادف و متضاد۱. دانا، فهمیده، مطلع ≠ نفهم ۲. باوقار، موقر، وزین ≠ سبک، جلف، ناموقر ۳. درست، صحیح، موثق ≠ ناسنجیده، نسنجیده ۴. حسابشده
سکنجیدنلغتنامه دهخداسکنجیدن . [ س ِ ک َ دَ ] (مص ) سرفه کردن . (برهان ). سرفیدن . (رشیدی ) (آنندراج ). || تراشیدن . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ). || گزیدن . || آواز به گلو کردن . (
ترنجیدهلغتنامه دهخداترنجیده . [ ت ُ / ت َ رُ / رَ دَ / دِ ] (ن مف ) اسم مفعول از ترنجیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). چین و آژنگ و انجوخ گرفته را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آ
دردلغتنامه دهخدادرد. [ دَ ] (اِ) وجع. الم . تألم . هو ادراک المحسوس المنافی ، من حیث هو مناف . (یادداشت مرحوم دهخدا). درد، خبر یافتن است ازحال ناطبیعی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
لبیبیلغتنامه دهخدالبیبی . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای معروف اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است و مسعودسعد وی را اوستاد و سیدالشعرا خوانده در قصیدتی بمطلع:بنظم و نثر گر امروز ا
سکنجیدنلغتنامه دهخداسکنجیدن . [ س ِ ک َ دَ ] (مص ) سرفه کردن . (برهان ). سرفیدن . (رشیدی ) (آنندراج ). || تراشیدن . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ). || گزیدن . || آواز به گلو کردن . (
سنجیدهلغتنامه دهخداسنجیده . [ س َ دَ /دِ ] (ن مف / نف ) سخته . موزون . (آنندراج ). || پخته . آزموده . مجرب . ممتحن . جاافتاده . سخته . || نیک اندیشیده . نیک سگالیده (سخن یا نکته )