سکرکهلغتنامه دهخداسکرکه . [ س ُ ک ُ ک َ / ک ِ ] (اِ) شرابی که از ارزن سازند. (آنندراج ) (برهان ). شرابی مر حبشه را که از ارزن گیرند. لغت حبشی است . معرب آن سُقُرقَع. (منتهی الارب
سرکه ٔ ابرولغتنامه دهخداسرکه ٔ ابرو. [س ِ ک َ / ک ِ ی ِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از چین ابرو. (آنندراج ). ترش رویی . عبوسی : اینهمه صفرای تو با روی زردسرکه ٔ ابروی تو کاری ن
سرکه ٔ ده سالهلغتنامه دهخداسرکه ٔ ده ساله . [ س ِک َ / ک ِ ی ِ دَه ْ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از کینه ٔ دیرینه . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ).
سرکه ٔ هندیلغتنامه دهخداسرکه ٔ هندی . [ س ِ ک َ / ک ِ ی ِ هَِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) اسم کانجی است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (الفاظ الادویه ).
سَکْرَةُفرهنگ واژگان قرآنمستي (مراد از سکره و مستي موت ، حال نزع و جان مشغول به خودش است ، نه ميفهمد چه ميگويد و نه ميفهمد اطرافيانش در بارهاش چه ميگويند )
سقرقعلغتنامه دهخداسقرقع. [ س ُ ق ُ ق َ ] (معرب ، اِ) معرب سُکُرْکه . بکنی ارزن که نوعی از شراب است مر حبشه را یا شرابی است مر اهل حجاز را که از جو و دیگر حبوب گیرند. (آنندراج ) (
غبیرالغتنامه دهخداغبیرا. [ غ ُ ب َ] (ع اِ) مخفف غبیراء در تداول فارسی زبانان . نام میوه ای که آن را سنجد گویند. (آنندراج ) (غیاث اللغات ).سنجد. (السامی فی الاسامی ). سنجد کلاغی .