سپشلغتنامه دهخداسپش . [ س ُ پ ُ ] (اِ) کرمی باشد که در جامه های مردم و سر پیدا شود، بهندی جون گویند. (آنندراج ) (غیاث ). قَمَل . قَمال . (منتهی الارب ): هُرْنُع؛ سپش خرد. هَرْن
سپشهلغتنامه دهخداسپشه . [ س ُ پ ُ ش َ / ش ِ ] (اِ) مثل شپش . (آنندراج ). رجوع به سپش شود. شپشه .(ناظم الاطباء). || عدس . (ناظم الاطباء).
سپشهلغتنامه دهخداسپشه . [ س ُ پ ُ ش َ / ش ِ ] (اِ) مثل شپش . (آنندراج ). رجوع به سپش شود. شپشه .(ناظم الاطباء). || عدس . (ناظم الاطباء).
قمللغتنامه دهخداقمل . [ ق َ ] (ع اِ) سپش . قملة یکی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).- قمل قریش ؛ دانه ٔ صنوبر. (منتهی الارب ). حب الصنوبر. (اقرب الموارد). حب صنوبر صغار است
ابوقمقاملغتنامه دهخداابوقمقام . [ اَ ق َ / ق ُ ] (ع ص مرکب ،اِ مرکب ) سپیدن . (مهذب الاسماء). شاید سیّد یا سِپش ؟
قملةلغتنامه دهخداقملة. [ ق َ م ِ ل َ ] (ع ص ) زن سخت پستک . (منتهی الارب ).زن سخت کوتاه بالا. (اقرب الموارد). و عبارت راغب این است : خرد زشت که سپش را ماند. (از اقرب الموارد).
سبشلغتنامه دهخداسبش .[ س َ ب ِ ] (اِ) شپش . جانوری است گزنده : من بفریاد از عنای سبش نیش از الماس دارد او به گزش . طیّان (از فرهنگ اسدی ).رجوع به سپش و شپش شود.