سپرنلغتنامه دهخداسپرن . [ س ُ رُ ] (اِخ ) به آلمانی ادنبورگ گویند. شهری است از مجارستان ، هم مرز اتریش و دارای 42000 تن جمعیت است . دارای کاغذسازی ، پشم ، قالی بافی ، کارخانه ٔ
سپرنگلغتنامه دهخداسپرنگ . [ س ِ رَ ] (اِخ ) مخفف اسپرنگ است : میرفت و همی آمد بر من بگه صبح چون پیک سبک از سپرنگی بسمرقند. سوزنی (از آنندراج ).رجوع به اسپرنگ شود.
سپرنگلغتنامه دهخداسپرنگ . [ س ِ رَ ] (اِخ ) مخفف اسپرنگ است : میرفت و همی آمد بر من بگه صبح چون پیک سبک از سپرنگی بسمرقند. سوزنی (از آنندراج ).رجوع به اسپرنگ شود.
چرخ سپرلغتنامه دهخداچرخ سپر. [ چ َ س ِ پ َ ] (نف مرکب ) چرخ سپرنده . چرخ گذار. چرخ نورد. چرخ رو : ماه من چرخ سپر بود روا کی داریدکه بدست زمی ماه سپر بازدهید.خاقانی .
کوه سپرلغتنامه دهخداکوه سپر. [ س ِ پ َ ] (نف مرکب ) کوه سپرنده . آنکه کوه را طی کند. (فرهنگ فارسی معین ).
متوزملغتنامه دهخدامتوزم . [ م ُ ت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) نیک سپرنده به پای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیطالمحیط) (از اقرب الموارد). نیک به پای سپرنده . (ناظم الاطباء).