سپدلغتنامه دهخداسپد. [ س ِ پ َ ] (اِ) مصحف «سپند». اسپند. اسپندارمذ. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مخفف سپند، ماه دوازدهم از سالهای شمسی . (برهان )(آنندراج ). || نام روز پنجم ا
سپدکوهلغتنامه دهخداسپدکوه . [ س ِ پ ِ ] (اِخ ) کوهی است : سپهبد بسوی سپد کوه شدبیامد دمان و بی اندوه شد. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 3 ص 825).همه پاک سوی سپدکوه بردبه بند اندرون سو
سپدکوهلغتنامه دهخداسپدکوه . [ س ِ پ ِ ] (اِخ ) کوهی است : سپهبد بسوی سپد کوه شدبیامد دمان و بی اندوه شد. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 3 ص 825).همه پاک سوی سپدکوه بردبه بند اندرون سو
سفدلغتنامه دهخداسفد. [ س َ ف َ ] (اِ) سپند و آن تخمی باشد که جهت چشم زخم در آتش ریزند. || سپد است که زمین باشد و به عربی ارض گویند. (برهان ) (آنندراج ).
مقهلغتنامه دهخدامقه . [ م َ ق َه ْ ] (ع مص ) سپید شدن سرمه جای از چشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سپیدشدگی سرمه جای از چشم . (ناظم الاطباء). || (اِمص ) سپیدی
بازلغتنامه دهخداباز. (فعل امر) امر به بازی کردن ، یعنی بباز و بازی کن . (برهان ) (دِمزن ). صیغه ٔ امر از باختن و بازیدن . (غیاث ). امر به باختن . (رشیدی ). امر از بازیدن است .
تاتلغتنامه دهخداتات . (اِخ ) قومی پارسی . (مازندران و استراباد رابینو ص 63 بخش انگلیسی ). فارسی زبانان ، طایفه ای از ایرانیان . اهالی ولایات شمالی که به لهجه ٔ محلی سخن رانند م