سپاهیلغتنامه دهخداسپاهی . [ س ِ ] (اِخ ) یامغورچی بیک ، پسر میرولی بیگ متخلص به سپاهی .(از مجالس النفایس ص 283). رجوع به یامغورچی شود.
سپاهیلغتنامه دهخداسپاهی . [ س ِ ] (اِخ ) خدادوست . نامی است از شعرای ایرانی که از اکابرزادگان اندجان بود و در سال 979 هَ . ق . درگذشت . او راست :افسوس که وقت گل بزودی بگذشت فریاد
سپاهیلغتنامه دهخداسپاهی . [ س ِ ] (اِخ ) طایفه ای از طوایف ناحیه ٔ سراوان کرمان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 98).
سپاهی زادهلغتنامه دهخداسپاهی زاده . [ س ِ دَ] (اِخ ) مولی محمدبن علی . متوفی بسال 997 هَ . ق . که تقویم البلدان را بترتیب حرف معجمه مرتب کرده و اضافاتی بر آن کرده است و نام آن را اوضح
بی سپاهیلغتنامه دهخدابی سپاهی . [ س ِ ] (حامص مرکب ) نداشتن لشکر و سپاه : کز بی مددی و بی سپاهی کردم بفریب صلح خواهی . نظامی .رجوع به سپاه و سپاهی شود.
سپاهی زادهلغتنامه دهخداسپاهی زاده . [ س ِ دَ] (اِخ ) مولی محمدبن علی . متوفی بسال 997 هَ . ق . که تقویم البلدان را بترتیب حرف معجمه مرتب کرده و اضافاتی بر آن کرده است و نام آن را اوضح
نیساریانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسپاهیان؛ لشکریان. Δ بعضی این کلمه را محرف ارتشتار دانستهاند.