سفورلغتنامه دهخداسفور. [ س َف ْ فو ] (ع اِ) ماهی است بسیارخار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). || تخته ای است که بر آن حساب نویسند و بعد از نقل آن محو سازند. (منتهی
سفورلغتنامه دهخداسفور. [ س ُ ] (ع مص ) بسفر شدن . (المصادر زوزنی چ بینش ص 131) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).
سفورلغتنامه دهخداسفور. [ س َف ْ فو ] (ع اِ) ماهی است بسیارخار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). || تخته ای است که بر آن حساب نویسند و بعد از نقل آن محو سازند. (منتهی
سفورلغتنامه دهخداسفور. [ س ُ ] (ع مص ) بسفر شدن . (المصادر زوزنی چ بینش ص 131) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).
ایلقطرونلغتنامه دهخداایلقطرون . [ ] (معرب ، اِ) کهربا خور و سفورون . این سه نام نامهای مختلف صمغحور رومی است . کلمه ٔ الکتریسته مأخوذ از همین کلمه ٔ ایلقطرون به معنی کهرباست . (یاد
سفرلغتنامه دهخداسفر. [ س َ] (ع مص ) نوشتن . (غیاث ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 58). || (اِ) نشان . ج ، سفور. (منتهی الارب ). || (ص ، اِ) مسافران .
مسفورلغتنامه دهخدامسفور. [ م َ ] (ع ص ) نبشته . (آنندراج ). بیان شده و اشاره شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به سفور شود.