سر رفتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. لبریز شدن(مایع جوشان) ۲. به پایان رسیدن، تمام شدن ۳. بیتاب شدن، کمطاقت شدن
سر رفتنلغتنامه دهخداسر رفتن . [ س َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) از دست شدن سر. مردن . کشته شدن : در ازل بود که پیمان محبت بستندنشکند مرد اگرش سر برود پیمان را. سعدی .گر سر برود فدای پایت م
سَر رفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ، بهبیرون جریانیافتن، سرریز شدن، فوران کردن، غلیان کردن، جوشیدن، بالا زدن اشک ریختن
سَر رفتن (غذا)گویش خلخالاَسکِستانی: sar bar šiy.e دِروی: sar bar ši.en شالی: sar bar šiy.an کَجَلی: sar ši.y.an کَرنَقی: sar barš.an کَرینی: sar šiy.an کُلوری: sar šiy.an گیلَوانی: sar
سر رفتنلغتنامه دهخداسر رفتن . [ س َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) از دست شدن سر. مردن . کشته شدن : در ازل بود که پیمان محبت بستندنشکند مرد اگرش سر برود پیمان را. سعدی .گر سر برود فدای پایت م