سردارفرهنگ مترادف و متضاداسپهبد، امیرالجیش، باشلیق، باشی، پیشوا، رئیس، ژنرال، سالار، سپاهبد، سرخیل، سردسته، سرور، فرمانده ≠ سرباز
سردارآبادلغتنامه دهخداسردارآباد. [ س َ ] (اِخ ) به قلعه سرخه گان مراجعه شود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
سردارآبادلغتنامه دهخداسردارآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول . دارای 200 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ دز. محصول آن غلات ،برنج ، کنجد است . (از
سردارآبادلغتنامه دهخداسردارآباد. [ س َ ] (اِخ ) به قلعه سرخه گان مراجعه شود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
سردارآبادلغتنامه دهخداسردارآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول . دارای 200 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ دز. محصول آن غلات ،برنج ، کنجد است . (از
سردارآبادلغتنامه دهخداسردارآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرم خان بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد. دارای 200 تن سکنه است . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و بنشن است . (از فرهنگ جغرافیائ