سیرآبیلغتنامه دهخداسیرآبی . (حامص مرکب ) سیرآب بودن . در نهایت سیرآب شدن . ری . (ترجمان القرآن ). طراوت و تازگی : چو آب از اعتدال افزون نهد گام ز سیرآبی بفرق آرد سرانجام . نظامی .
سرآبیکلغتنامه دهخداسرآبیک . [ س َ آب ْ ی َ ] (اِخ ) نام محلی است کنار راه قزوین و همدان میان چامیشلو و فیض آباد در 318500 گزی تهران . (از یادداشت مؤلف ).
سرآبیلیلغتنامه دهخداسرآبیلی . [ س َ ] (ص ، اِ) حیز و مخنث . (غیاث ) (جهانگیری ). مخنث . (شرفنامه ٔ منیری ). حیز و پشت پایی . (برهان ) (رشیدی ). مؤلف انجمن آرای ناصری نوشته است : م
سرآبیکلغتنامه دهخداسرآبیک . [ س َ آب ْ ی َ ] (اِخ ) نام محلی است کنار راه قزوین و همدان میان چامیشلو و فیض آباد در 318500 گزی تهران . (از یادداشت مؤلف ).