سيددیکشنری عربی به فارسیدانشور , چيره دست , ارباب , استاد , کارفرما , رءيس , مدير , مرشد , پير , خوب يادگرفتن , استاد شدن , تسلط يافتن بر , رام کردن , اقا (مختصر انمر است) , اقا , شخص
سیدلغتنامه دهخداسید. [ س َی ْ ی ِ ] (ع ص ، اِ) پیشوا. مهتر قوم . سردار. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). مهتر. (دهار) : گرچه آباش سیدان بودنداو بهر فضل سید آباست . فرخی .کاشکی سیدی م
صیدلغتنامه دهخداصید. [ ص َ ] (اِخ ) کوه بزرگ و مرتفعی است به یمن در مخلاف جعفر و در قله ٔ آن حصاری است موسوم به سماره . (معجم البلدان ).
سَيِّداًفرهنگ واژگان قرآنآقا - مالک بزرگي که تدبير امور شهر و سواد اعظم (سياهي جمعيت) يعني جمعيت بسياري را عهده دار باشد