سوگندلغتنامه دهخداسوگند. [ س َ / س ُ گ َ ] (اِ) در اوستا «ونت سوکنتا» (گوگردمند)، دارای گوگرد. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف و ناموس خود میکن
سوگندفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نحوۀ ارتباط قسم، سوگندنامه، گواهینامه، شهادت تحلیف، سوگندخوردن، استشهاد، سوگند دادن
سوگندگویش خلخالاَسکِستانی: qasam دِروی: ga(s)sam شالی: qas(s)am کَجَلی: qasam کَرنَقی: qassam کَرینی: qasam کُلوری: qasam گیلَوانی: qasam لِردی: qasam
اخطبلغتنامه دهخدااخطب . [ اَ طَ ] (اِخ ) عبداﷲ. او در اوایل حال بکسب فضایل و طلب علوم اشتغال می نمود و بالاخره بملازمت مایل شده میرزا سلطان ابوسعید شغل وزارت را به وی تفویض فرمو
درلغتنامه دهخدادر. [ دَ ] (حرف اضافه ) ظرفیت را رساند خواه ظرفیت مکانی و خواه زمانی ، و آن یا حسی و واقعی است و یا فرضی و عقلی . کلمه ٔ ارتباطست به معنی درون ، میان ، در میان
مغلظةلغتنامه دهخدامغلظة. [ م ُ غ َل ْ ل َظَ ] (ع ص ) یمین مغلظة؛ سوگند استوار و مؤکد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به مغلظه شود. || دیة مغلظة؛ دیه ٔ سخت و گران . (ناظم
مغلظهلغتنامه دهخدامغلظه . [ م ُ غ َل ْ ل َ ظَ / ظِ ] (از ع ، ص ) مغلظة. استوارگردیده . (غیاث ). استوار. شدید. سخت . گران . سنگین : ایمان مغلظه ؛ سوگندان گران . (یادداشت به خط مرح
مغلظلغتنامه دهخدامغلظ. [ م ُ غ َل ْ ل َ ] (ع ص ) شدید و گران . (ناظم الاطباء).سخت . گران : یمین مغلظ؛ سوگند گران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : من وکیل در محتشمی ام و اجری و مش