سوغلغتنامه دهخداسوغ . [ س َ ] (ع اِمص ) جواز. (نصاب الصبیان ) (آنندراج ). || روانگی . (آنندراج ). روایی . (نصاب الصبیان ). || (اِ) گورایی . (آنندراج ). دو بچه که در میان هر دو
سوغلغتنامه دهخداسوغ . [ س َ] (ع مص ) آسان بگلو فروبردن شراب را. || فروبردن زمین کسی یا چیزی را. || دویدن شتر ماده . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). || روا دیدن کسی را آنچه کرد آن
سوقلغتنامه دهخداسوق . (اِخ ) قصبه ای از دهستان طیبی گرمسیری بخش کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان . دارای 2500 تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات ، برنج ، پشم ، انار، انجیر، انگ
سوقلغتنامه دهخداسوق . (ع اِ) بازار.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : به سوق صیرفیان در حکیم را آن به که بر محک نزند سیم ناتمام عیار. سعدی .- سوق عکاظ ؛ بازار عکاظ. رجو
سوقلغتنامه دهخداسوق . [ س َ ] (ع مص ) راندن چارپا را. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). راندن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). || در جان کندن درآمدن بیمار. || بر ساق کسی ز
سوغانلغتنامه دهخداسوغان . [ س َ وَ / سَو ] (ع مص ) سوغ . رجوع به سوغ شود. دواندن اسب و ریاضت دادن او جهت شرکت در مسابقه . و رجوع به سوغان شود.