سوزناکلغتنامه دهخداسوزناک . (ص مرکب ) سوزنده . دارای سوزش . (ناظم الاطباء). || خشک . گداخته : و بهر زمین که خون هابیل چکید سوزناک باشد وتا قیامت گیاه از آن زمین نروید. (قصص الانبی
سوزناکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای سوز و سوزش.۲. [مجاز] ویژگی آهونالهای که در دل اثر کند و دل را بسوزاند.
پوست دال مدرهواژهنامه آزاددر زمستان وقتی هوا خیلی سرد و سوزناک می شود می گویند آنقدر هوا سرده که «پوست دال مدّره». - مِدِرَّه:دریده می شود ، یعنی پاره می شود