سواکلغتنامه دهخداسواک . [ س ُ ] (اِ) زردی باشد که بر روی غله زار نشیند و غله ضائع کند. (برهان ). زردی کشت . (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ).
سواکلغتنامه دهخداسواک . [ س َ ] (ع مص ) مسواک کردن . (ناظم الاطباء). || بد رفتن از ناتوانی و نرم دست رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سواکلغتنامه دهخداسواک . [ س َ ] (مص ) رفتار نرم . (غیاث ). رفتار نرم و آهسته . (ناظم الاطباء). || برابر در این صورت مرکب از لفظ سَوا به معنی برابر است و کاف خطاب . (غیاث ).
سواکلغتنامه دهخداسواک . [ س ِ ] (ع اِ) چوب دندان مال . مسواک . (منتهی الارب ). مسواک است و آن چوبی باشد که در وقت نماز کردن و غیر آن بر درزدندانها مالند. (برهان ). مسواک . (غیاث
سواکنلغتنامه دهخداسواکن . [ س َ ک ِ ] (اِخ ) جزیره ای به خلیج عربستان . (نخبة الدهر دمشقی ).شهر مشهوری است در ساحل بحرالحار که لنگرگاه است برای کشتی هائی که از جده می آیند. (از م
صاحب السواکلغتنامه دهخداصاحب السواک . [ ح ِ بُس ْ س ِ ] (اِخ ) لقب عبداﷲبن مسعود خادم رسول (ص ) است ، چه وی سِواک رسول (ص ) داشتی . رجوع به ابن مسعود و عبداﷲبن مسعود شود.
سواکنلغتنامه دهخداسواکن . [ س َ ک ِ ] (اِخ ) جزیره ای به خلیج عربستان . (نخبة الدهر دمشقی ).شهر مشهوری است در ساحل بحرالحار که لنگرگاه است برای کشتی هائی که از جده می آیند. (از م
صاحب السواکلغتنامه دهخداصاحب السواک . [ ح ِ بُس ْ س ِ ] (اِخ ) لقب عبداﷲبن مسعود خادم رسول (ص ) است ، چه وی سِواک رسول (ص ) داشتی . رجوع به ابن مسعود و عبداﷲبن مسعود شود.