سنیلغتنامه دهخداسنی . [ س َ نی ی ] (ع ص ) رفیع. بلند. (آنندراج ) (غیاث ). مرد رفیع. (برهان ). بلند. (منتهی الارب ). بزرگ . گران قدر : هست او شریف و همت او همچو او شریف هست او س
سنیلغتنامه دهخداسنی . [ س ِ ] (اِ) مخفف سینی است و آن خوانی باشد که از طلا و نقره و مس و برنج سازند. (برهان ) (آنندراج ). || ریم آهن . (برهان ) (آنندراج ) (الفاظ الادویه ).
سنیلغتنامه دهخداسنی . [ س ُن ْ نی ] (ص نسبی ) اهل سنت و جماعت . (برهان ). منسوب به سنت . مقابل شیعی : تا هست خلاف شیعی و سنی تا هست وفاق طبعی و دهری . منوچهری .وین سنّیان که سی
صنیلغتنامه دهخداصنی . [ ص ُن َی ی ] (ع اِ مصغر) مصغر صنو. || مغاکچه در زمین نرم که آب در وی گرد آید و کسی وارد نشود آنرا و پروای وی نکند. || گویند شکافی است در کوه . (منتهی الا
ثنیلغتنامه دهخداثنی . [ ث َ ن ْی ْ ] (ع مص ) بازداشتن از حاجت . || واگردانیدن . || دوم شدن دیگری را. || دو تا کردن . ورمالیدن . || دوتا شدن . || کاری که دوباره کرده شود. || دوب
ثنیلغتنامه دهخداثنی . [ ث َ نی ی ] (ع اِ) شتر نر شش ساله . ماده شتر پنج ساله بششم درآمده . اسب ، گوسپند و بز و گاو سه ساله . ج ، ثنیان و ثناء. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید:
ثنیلغتنامه دهخداثنی . [ ث ِ نی ی ] (اِخ ) نام محلی است در جزیره نزدیک بشر در مشرق رصافه . || محلی است نزدیک ادم نزدیک ذی قار و در آنجا آثار قدیم موجود است .
سنیدلغتنامه دهخداسنید. [ س َ ] (ع اِ) پسرخوانده . (آنندراج )(منتهی الارب ). دعی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
سنیزلغتنامه دهخداسنیز. [ س ُ ](اِ) سیاه دانه و آن تخمی باشد سیاه که بر روی خمیر ریزند. (برهان ) (آنندراج ). شونیز. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به شنیز و شون
سن استخوانیbone ageواژههای مصوب فرهنگستانسنی که براساس ظاهر شدن مراکز استخوانی، بهویژه در مچ دست، تعیین میشود و ممکن است با سن واقعی و تقویمی مغایرت داشته باشد