سنقلغتنامه دهخداسنق . [ س َ ن َ ] (ع مص ) ناگوار شدن از شیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (المصادر زوزنی ). ناگوارد شدن بچه ٔ شتر از شیر. (ناظم الاطباء).
سنغلغتنامه دهخداسنغ. [ ] (ع اِ) نوعی از غلات که با برگ آن حصیر بافند و سناق نیز خوانده میشود. (از دزی ج 1 ص 694).
صنقلغتنامه دهخداصنق . [ ص َ ن َ ] (ع اِ) شدت گند بغل . (منتهی الارب ). || حلقه ای است از چوب که در حریر باشد. (اقرب الموارد). || (مص ) سخت شدن گند بغل . (منتهی الارب ).
صنقلغتنامه دهخداصنق . [ ص َ ن ِ ] (ع ص ) سخت و استوار از هر چیزی . || سخت گنده بوی . || مرد فربه و کلان جثه . (منتهی الارب ).
سنغرلغتنامه دهخداسنغر. [ س ُ غ ُ ] (اِخ ) ابن مودود. رجوع به سنقر، سنقربن مودود، سلاجقه و سلجوقیان شود.
سنقابلغتنامه دهخداسنقاب . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه . دارای 383 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات ، زیره ، پنبه . شغل اهالی ز
سنقاشلغتنامه دهخداسنقاش . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیزکی بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. دارای 227 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، بنشن و شغل اهالی زراعت است . (از ف
سنقحالغتنامه دهخداسنقحا. [ ] (اِخ ) یکی ازحکما که در صنعت کیمیا (زرسازی ) بحث کرده و بعمل اکسیر تام رسیده است . (یادداشت مؤلف از ابن الندیم ).
سنقرلغتنامه دهخداسنقر. [ س ُ ق ُ ] (اِخ ) ابن مودود. سردودمان اتابکان فارس یا سلغریان . جلوس 543 متوفی 557 هَ . ق . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سلجوقیان و سلاجقه شود.