سنغلغتنامه دهخداسنغ. [ ] (ع اِ) نوعی از غلات که با برگ آن حصیر بافند و سناق نیز خوانده میشود. (از دزی ج 1 ص 694).
سنقلغتنامه دهخداسنق . [ س َ ن َ ] (ع مص ) ناگوار شدن از شیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (المصادر زوزنی ). ناگوارد شدن بچه ٔ شتر از شیر. (ناظم الاطباء).
صنقلغتنامه دهخداصنق . [ ص َ ن َ ] (ع اِ) شدت گند بغل . (منتهی الارب ). || حلقه ای است از چوب که در حریر باشد. (اقرب الموارد). || (مص ) سخت شدن گند بغل . (منتهی الارب ).
صنقلغتنامه دهخداصنق . [ ص َ ن ِ ] (ع ص ) سخت و استوار از هر چیزی . || سخت گنده بوی . || مرد فربه و کلان جثه . (منتهی الارب ).
سنغملغتنامه دهخداسنغم . [ س ِن ْ ن َ ] (ع مص ) کاری را کردن : فلعت ذاک رغما له سنغما؛ کردم آن کار را برغم آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سنغرلغتنامه دهخداسنغر. [ س ُ غ ُ ] (اِخ ) ابن مودود. رجوع به سنقر، سنقربن مودود، سلاجقه و سلجوقیان شود.
قطب الدین سنغمانلغتنامه دهخداقطب الدین سنغمان . [ ق ُ بُدْ دی ؟ ] (اِخ ) وی به سال 581 هَ . ق . پس از مرگ پدرش نورالدین محمد، پادشاه حصن کیفا شد. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 446 شود.
سنغملغتنامه دهخداسنغم . [ س ِن ْ ن َ ] (ع مص ) کاری را کردن : فلعت ذاک رغما له سنغما؛ کردم آن کار را برغم آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سنغرلغتنامه دهخداسنغر. [ س ُ غ ُ ] (اِخ ) ابن مودود. رجوع به سنقر، سنقربن مودود، سلاجقه و سلجوقیان شود.
قطب الدین سنغمانلغتنامه دهخداقطب الدین سنغمان . [ ق ُ بُدْ دی ؟ ] (اِخ ) وی به سال 581 هَ . ق . پس از مرگ پدرش نورالدین محمد، پادشاه حصن کیفا شد. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 446 شود.
برخنجلغتنامه دهخدابرخنج . [ ب َخ َ ] (اِ) برخفج . ثقلی که در خواب بر مردم اوفتد. (فرهنگ اسدی ). گرانی که مردم را در خواب فرو همی گیرد و آنرا سنغبه [ ظاهراً ستنبه ] و سکاچه نیز گو