سندلوسلغتنامه دهخداسندلوس . [ س َ دَ ] (اِ) ورقه ٔ نازک مس صیقلی که از دور درخشندگی طلا دارد. هرچه درخشندگی مصنوعی داشته اعم از مس و سرب با یک صفحه ٔ نازک - صاف که بدرخشد از دورما
سندلوسواژهنامه آزادنوعی ماده ساخته شده از صمغ درختان.که در قدیم ازان تسبیح و سایر محصولات می ساختند.
سندروسلغتنامه دهخداسندروس . [ س َ دَ ] (معرب ، اِ) سرو کوهی . (یادداشت مؤلف ). || نوعی از «تویا» و درورنی و گلاساژ نوعی از کاغذ بکار است . زرنیخ احمر. از یونانی «سندرش » صمغ زردی
سندروس بلوریلغتنامه دهخداسندروس بلوری . [ س َ دَ ب َل ْ لو / ب ُ ] (اِ مرکب ) صمغ مانندی است و دارای بوئی مطبوع است . (دزی ج 1 ص 693).
سندروسیلغتنامه دهخداسندروسی . [ س َ دَ ] (اِخ ) (1172 هَ . ق .). محمدبن محمد الحسنیی السندروسی . از فضلای طرابلس شام . وی مدتی در آنجا مفتی مذهب حنفیه بوده است . او راست : الکشف ال
سندروسیلغتنامه دهخداسندروسی . [ س َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به سندروس : بزیر تخته نرد آبنوسی نهان شد کعبتین سندروسی . نظامی .رجوع به سندروس شود.
سندروسلغتنامه دهخداسندروس . [ س َ دَ ] (معرب ، اِ) سرو کوهی . (یادداشت مؤلف ). || نوعی از «تویا» و درورنی و گلاساژ نوعی از کاغذ بکار است . زرنیخ احمر. از یونانی «سندرش » صمغ زردی
سندروس بلوریلغتنامه دهخداسندروس بلوری . [ س َ دَ ب َل ْ لو / ب ُ ] (اِ مرکب ) صمغ مانندی است و دارای بوئی مطبوع است . (دزی ج 1 ص 693).
سندروسیلغتنامه دهخداسندروسی . [ س َ دَ ] (اِخ ) (1172 هَ . ق .). محمدبن محمد الحسنیی السندروسی . از فضلای طرابلس شام . وی مدتی در آنجا مفتی مذهب حنفیه بوده است . او راست : الکشف ال
سندروسیلغتنامه دهخداسندروسی . [ س َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به سندروس : بزیر تخته نرد آبنوسی نهان شد کعبتین سندروسی . نظامی .رجوع به سندروس شود.