سنجیدنیلغتنامه دهخداسنجیدنی . [ س َ دَ ] (ص لیاقت ) درخور سنجیدن . از در سنجیدن . || موزون . وزن . کشیدنی .
سنجیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. مقایسه کردن ۲. سبک سنگین کردن، ارزیابی کردن، ارزشیابی کردن ۳. اندازه گرفتن، اندازهگیری کردن، پیمودن ۴. وزن کردن، توزین کردن
سنجیدندیکشنری فارسی به انگلیسیassay, assess, balance, evaluate, examine, gauge, judge, measure, ponder, quantify, rate, test, time, weigh
زنویلغتنامه دهخدازنوی . [ زِ ن َ وی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به زنة یعنی وزنی و سنجیدنی . (ناظم الاطباء). رجوع به زنة شود.
محکپذیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزمایشپذیر، آزمونپذیر ≠ محکناپذیر ۲. قابل امتحان، امتحانشدنی، ≠ امتحاننشدنی ۳. سنجشپذیر، سنجیدنی ≠ سنجشناپذیر
موزوناتلغتنامه دهخداموزونات . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ موزون . سنجیدنیها چون نان و گوشت و روغن و امثال آن . (یادداشت مؤلف ).