سنجانلغتنامه دهخداسنجان . [ س َ ] (نف ، ق ) صفت بیان حالت ازمصدر سنجیدن . در حال سنجیدن . رجوع به سنجیدن شود.
سنجانلغتنامه دهخداسنجان . [ س َ ] (اِخ ) شیخ خواجه سنجان بچند نام موسوم است . شاه سنجان ، سلطان سنجان و شیخ سنجان . شیخ صاحب وقت بود و در خاندان ایشان همیشه یکی صاحب سجاده است .
سنجانلغتنامه دهخداسنجان . [ س َ ] (اِخ ) شهری کوچک در گجرات هندوستان . زردشتیان ایران پس از حمله ٔ عرب از ایران مهاجرت کردند و در آنجا رحل اقامت افکندند. نام این شهر یادآور «سنجا
سنجانلغتنامه دهخداسنجان . [ س َ ] (اِخ ) معرب سنگان . قریه ای بود بر دروازه ٔ شهر مرو که آنرا «ورسنگان » میگفتند. (فرهنگ فارسی معین ). قریه ای است نزدیک دروازه ٔ شهر مرو و یکی از
سنجانالغتنامه دهخداسنجانا. [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب بسنجان و اهل سنجان . (از مزدیسنا تألیف محمد معین ص 13).
سنجانکلغتنامه دهخداسنجانک . [ س َ ن َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان قاقازان بخش ضیأآباد شهرستان قزوین . دارای 240تن سکنه است . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، انگور، قیسی ، بادام
زاوه ٔ سنجانلغتنامه دهخدازاوه ٔ سنجان .[ وَ ی ِ س َ ] (اِخ ) همان زاوه است که نام قدیم تربت حیدریه بوده است . حمداﷲ مستوفی آرد: از مشهد تا زاوه ٔ سنجان 15 فرسنگ است و قطب الدین حیدر در
شال سنجانلغتنامه دهخداشال سنجان . [ س ِ ] (اِ مرکب ) نام زیتون تلخ است . (درختان جنگلی ایران ص 192) . مخفف شغال سنجان (سنجان ،شاید سنجدان ). شال سنجد. زن زلخت . (یادداشت مؤلف ).
سنجانالغتنامه دهخداسنجانا. [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب بسنجان و اهل سنجان . (از مزدیسنا تألیف محمد معین ص 13).
سنجانکلغتنامه دهخداسنجانک . [ س َ ن َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان قاقازان بخش ضیأآباد شهرستان قزوین . دارای 240تن سکنه است . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، انگور، قیسی ، بادام
زاوه ٔ سنجانلغتنامه دهخدازاوه ٔ سنجان .[ وَ ی ِ س َ ] (اِخ ) همان زاوه است که نام قدیم تربت حیدریه بوده است . حمداﷲ مستوفی آرد: از مشهد تا زاوه ٔ سنجان 15 فرسنگ است و قطب الدین حیدر در
نصراﷲ سنجانیلغتنامه دهخدانصراﷲ سنجانی . [ ن َ رُل ْ لا هَِ س ِ ] (اِخ ) امیر قوام الدین ، از احفاد رکن الدین محمودشاه سنجان ، و از مشایخ قرن هشتم و نهم است و «در بدایت حال در سلک شرکاء