صنابلغتنامه دهخداصناب . [ ص ِ ] (ع ص ) دراز پشت و شکم . || (اِ) نانخورشی است که از خردل و زبیب ترتیب دهند. (منتهی الارب ). سپندان و مویز بر هم کوفته و آن قسمی طعام باشد.
صنابفرهنگ انتشارات معین(صَ) [ ع . ] (اِ.) نان خورشی که از خردل و زبیب ترتیب دهند. ؛ ~بری : گونه ای تره - تیزک که بدان تره تیزک صحرایی گویند.
سَنَابِلَفرهنگ واژگان قرآنخوشه هاي گندم (جمع سنبل وسنبل در اصل به معناي پوشاندن است ، و اگر خوشه گندم را سنبل ناميدهاند ، به اين جهت بوده است که سنبل ، دانههاي گندم را در غلافهائي که دار
سنابادلغتنامه دهخداسناباد. [ س َ ] (اِخ ) قریه ای است در طوس قبر حضرت رضا (ع ) در این محله است و تقریباً یک میلی طوس واقعشده . (از معجم البلدان ). دهکده ٔ کوچکی بوده که قبل از آبا
سنابرقلغتنامه دهخداسنابرق . [ س َ ب َ ](اِ مرکب ) برق روشن . (آنندراج ) (غیاث ) : از سنا برق آتش شمشیرعرشیان را سنا فرستادی . خاقانی .|| بطریق استعاره آه نیز مراد دارند. (غیاث ) (
سنابادلغتنامه دهخداسناباد. [ س َ ] (اِخ ) قریه ای است در طوس قبر حضرت رضا (ع ) در این محله است و تقریباً یک میلی طوس واقعشده . (از معجم البلدان ). دهکده ٔ کوچکی بوده که قبل از آبا
سنابرقلغتنامه دهخداسنابرق . [ س َ ب َ ](اِ مرکب ) برق روشن . (آنندراج ) (غیاث ) : از سنا برق آتش شمشیرعرشیان را سنا فرستادی . خاقانی .|| بطریق استعاره آه نیز مراد دارند. (غیاث ) (
سنابللغتنامه دهخداسنابل . [ س َ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ سنبلة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به سنبل و سنبلة شود.
سلطاتلغتنامه دهخداسلطات . [ س ِ ] (ع ص ) سنابک سلطات ، سمهای تیز. (منتهی الارب ). سمهای تیز. (از آنندراج ). سمهای تیز از اسب . (ناظم الاطباء).