سمیعلغتنامه دهخداسمیع. [ س َ ] (ع ص ) شنواننده . شنونده . (آنندراج ) (منتهی الارب ). شنوا. (دهار) (مهذب الاسماء): اذن سمیع؛ گوش شنوا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) : دوم گوشت شنودن
سمیعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [جمع: سُمَعاء] [قدیمی] سامع؛ شنونده؛ شنوا.۲. (اسم، صفت) از صفات باریتعالی.
سمیعآبادلغتنامه دهخداسمیعآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین جام بخش تربت جام شهرستان مشهد. دارای 143 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات ، پنبه . شغل اهالی زراعت
حسین سمیعیلغتنامه دهخداحسین سمیعی . [ ح ُ س َ ن ِ س َ ] (اِخ ) ادیب السلطنه . رئیس فرهنگستان ایران بود. رجوع به سمیعی شود.
سمیعآبادلغتنامه دهخداسمیعآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین جام بخش تربت جام شهرستان مشهد. دارای 143 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات ، پنبه . شغل اهالی زراعت
حسین سمیعیلغتنامه دهخداحسین سمیعی . [ ح ُ س َ ن ِ س َ ] (اِخ ) ادیب السلطنه . رئیس فرهنگستان ایران بود. رجوع به سمیعی شود.
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن سمیع مکنی به ابومحمد. محدث است و شعبه از وی روایت کند.