سمخلغتنامه دهخداسمخ . [ س َ ] (ع مص ) بر سوراخ گوش زدن . و رسیدن بدان پس خسته کردن آن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). به سوراخ گوش زدن چنانکه آن را خسته کند. (از اقرب الموارد).
صمخلغتنامه دهخداصمخ . [ ص ِ ] (ع اِ) چیزی است خشک که در سوراخ پستان گوسپندان یافته میشود نزدیک ولادت و چون برآورده شود راه شیر گشاده گردد. (منتهی الارب ).
صمخلغتنامه دهخداصمخ .[ ص َ ] (ع مص ) زدن صماخ کسی را. بر سوراخ گوش زدن . (تاج المصادر بیهقی ). || به مشت زدن چشم کسی را. || اذیت دادن گرمی روی کسی را. || لخت تابیدن آفتاب بر کس
سمخةلغتنامه دهخداسمخة. [ س ِ خ َ ] (ع اِمص ) هیئت گوش دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): انه لَحَسَن ُ السِمْخَة؛ نیکو نگاهدارنده مسموعات است . (منتهی الارب ).
ابوبکربن سمخونلغتنامه دهخداابوبکربن سمخون . [ اَ بو ب َ رِ ن ِ س َ ] (اِخ ) ادیبی نحوی از مردم اندلس است .
سمخةلغتنامه دهخداسمخة. [ س ِ خ َ ] (ع اِمص ) هیئت گوش دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): انه لَحَسَن ُ السِمْخَة؛ نیکو نگاهدارنده مسموعات است . (منتهی الارب ).
ابوبکربن سمخونلغتنامه دهخداابوبکربن سمخون . [ اَ بو ب َ رِ ن ِ س َ ] (اِخ ) ادیبی نحوی از مردم اندلس است .
مسمومفرهنگ مترادف و متضاد۱. زهرآلود، زهردار، زهرآگین، زهری، سمآلود، سمی ۲. زهرخورده، سمخورده ۳. چیزخور ۴. مشوب ۵. زیانبار