سماکلغتنامه دهخداسماک . [ س َم ْ ما ] (ع ص ) ماهی فروش . ج ، سماکین . (دهار) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء).
سماکلغتنامه دهخداسماک . [ س ِ ] (اِخ ) نام ستاره ای و آن منزل چهاردهم قمر است . و آن دو هستند یکی را سماک اعزل و دیگری را سماک رامح یا رائح گویند. (آنندراج ) (غیاث ). دو ستاره ا
سمعکلغتنامه دهخداسمعک . [ س َ ع َ ] (اِ مصغر) آلتی که گران گوشان در گوش نهند شنیدن را. (یادداشت مؤلف ). آلتی که برای شنیدن آوازها در گوش سنگین متداول است . (یادداشت مؤلف ). آل
صماکلغتنامه دهخداصماک . [ ص ِ ] (ع اِ) چوبی که با قفیز باشد که پیمانه است . ج ، صُمُک . (منتهی الارب ).
سمعکفرهنگ انتشارات معین(سَ عَ) [ ع - فا. ] (اِمصغ .) وسیله ای برای تقویت شنوایی . کسانی که گوششان سنگین است آن را در گوش گذارند تا اصوات را بهتر بشنوند.
سمعکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهوسیلهای برای تقویت امواج صوتی که برای بهتر شنیدن در گوش گذاشته میشود.
سِماک رامحArcturusواژههای مصوب فرهنگستانستارۀ آلفای عوا که پرنورترین ستارۀ نیمکرۀ شمالی آسمان از قدر 0/05ـ است
سَمَّاکُمُفرهنگ واژگان قرآنشما را ناميد ("اسم"بر لفظ دلالت کننده بر چیزی یا اوصاف آن چیز که نشانه ای برای آن شده اند،می گویند .اصل اين کلمه از ماده " سمه " اشتقاق يافته ، و سمه به معناي
سماکارلغتنامه دهخداسماکار. [ س َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) سبوکش میخانه را گویند، یعنی خدمتکار شرابخانه . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || مطلق خدمتکا
سماکانلغتنامه دهخداسماکان . [ س ِ ] (اِخ ) نام دو ستاره که یکی را سماک الاعزل و دیگری را سماک الرامح گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به سماک شود.
سماکینلغتنامه دهخداسماکین . [ س ِ ک َ ] (اِخ ) تثنیه ٔ سماک که سماک رامح و سماک اعزل است : گرچه در حلق سماکین افکنم چون کمند امتحان خواهم فشاند. خاقانی .با سمک گردون مساوی وبا سما