سلیمانلغتنامه دهخداسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) ابن موسی بن سلیمان بن علی بن الجون اشعری ، ملقب به ابوالربیع. وی مردی عارف به لغت و ادب بود. او راست : الریاض الادبیه . رجوع به ابوا
سلیمانلغتنامه دهخداسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) مولانا سلیمان شاعر و مداح سلطان بایرمیرزا بود. رجوع به مجالس النفائس ص 194 شود.
سلیمانلغتنامه دهخداسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) (کوه ...) نام دو رشته جبال است در جنوب شرقی افغانستان : یکی شرقی و دیگری غربی و هر دو از شمال بجنوب کشیده شده و اهمیت آنها کمتر از ک
سلیمانلغتنامه دهخداسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی الحسن ، مکنی به ابواحمد یکی از احفاد مقله و او نیز مانند سایر افراد این خاندان بحسن خط معروف بوده . (ابن الندیم ).
سلیمانلغتنامه دهخداسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی ایوب موریانی وی از مردم موریان که موریان دهی است از خوزستان و وزیرمنصور بود رجوع به الوزراء و الکتاب ص 65، 70، 74 و 76، 88 و
سلیمان اوللغتنامه دهخداسلیمان اول . [ س ُ ل َ ن ِ اَوْوَ ] (اِخ ) از سلاطین عثمانی . رجوع به سلیمان شود.
سلیمان بلاغلغتنامه دهخداسلیمان بلاغ . [ س ُ ل َ ب ُ ] (اِخ )دهی است جزء دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان هروآباد. دارای 149 تن سکنه . آب آن از دو رشته چشمه .محصول آنجا غلات و حبوبا
سلیمان روزلغتنامه دهخداسلیمان روز. [ س ُ ل َ / ل ِ ن ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب . (فرهنگ رشیدی ) (مجموعه ٔ مترادفات ص 13).
سلیمان صفویلغتنامه دهخداسلیمان صفوی . [ س ُ ل َ ن ِ ص َ ف َ ] (اِخ ) یکی از سلاطین صفوی . رجوع به سلیمان شود.
سلیمان طبرانیلغتنامه دهخداسلیمان طبرانی . [ س ُ ل َ ن ِ طَ ب َ ] (اِخ ) رجوع به سلیمان بن احمدبن ایوب مطر و طبرانی شود.