سلسللغتنامه دهخداسلسل . [ س َ س َ ] (ع ص ، اِ) آب شیرین و روشن و سرد و خوش که به گلو روان فروشود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) : زرشک سلسل زرین و رود صلصل جی سرشک دجله روان است بر
صلصللغتنامه دهخداصلصل . [ ص ُ ص ُ ] (اِخ ) در هفت میلی مدینه است . چون پیغمبر در عام الفتح از مدینه به مکه شد بدانجا نزول فرمود. (معجم البلدان ).
صلصللغتنامه دهخداصلصل . [ ص ُ ص ُ ] (ع اِ) مرغی است یا آن فاخته است . (منتهی الارب ). فاخته . (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). کالِنجَه . (برهان ). کوکو : صلصل چو بیدلان جهان گشته
سلسلهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آل، دودمان، طایفه، قبیله ۲. گروه، دسته، فرقه ۳. حلقه، زنجیر ۴. رشته ۵. سری ۶. ردیف، صف ۷. اتصال، پیوند
سلسلهدیکشنری فارسی به انگلیسیchain, house, run, series, spectrum, streak, string, succession, tissue, train
سلسلهلغتنامه دهخداسلسله . [ س ِ س ِ ل َ ] (ع اِ) زنجیر. ج ، سِلسِل و سَلاسِل . (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (دهار). زنجیر آهن و طلا و نقره . (غیاث ) : من چو مظلومان از سلسله ٔ نوشرو