سلجملغتنامه دهخداسلجم . [ س َ ج َ ] (معرب ، اِ) معرب شلغم . (از غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). شلغم . و آن مهیج باه مدر بول مقوی باصره نفاخ و دلیر هضم و مصلح آن زیره و شیرینی است
سلجملغتنامه دهخداسلجم . [ س َ ج َ ] (ع ص ، اِ) ریش سخت دراز و انبوه . || چاه قدیم بسیار آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || دراز از اسب و مردم و پیکان یا عام است .
ابوعبدالغتنامه دهخداابوعبدا. [ اَ ع َ دِل ْ لاه ] (اِخ ) محمدبن منصوربن حمامه مغراوی سلجماسی . رجوع به محمد... شود.
افنقیطشلغتنامه دهخداافنقیطش . [ ] (معرب ، اِ) لغتی است یونانی بمعنی محلل و در مصر بنام سلجم شهرت دارد و آن گیاهی است که کمی از یک ذراع بلندتر می شود و برگهای فراوان و پهن دارد و بر
دراززنخلغتنامه دهخدادراززنخ . [ دِ زَ ن َ ] (ص مرکب ) آنکه چانه و زنخ کشیده و دراز دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). أذقن . ذَقناء: سَلجَم ؛ سر دراززنخ . (منتهی الارب ).
لفتلغتنامه دهخدالفت .[ ل ِ ] (ع اِ) شلغم . شلم . شلجم . (اختیارات بدیعی ). سلجم . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). در آشوری لایتو و آرامی لاپتا و لاپتی : لفت بخورد و کرم درد گرفتم شکم س
شلجملغتنامه دهخداشلجم . [ ش َ ج َ ] (معرب ، اِ) معرب شلغم . (آنندراج ). مأخوذ از شلغم فارسی و بمعنی آن . (ناظم الاطباء). سلجم . لفت . شلغم . (از یادداشت مؤلف ). شلجم را عرب لف