سلتلغتنامه دهخداسلت . [ س َ ](ع مص ) برآوردن روده را بدست . || از بن بریدن بینی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بینی بریدن بشمشیر. (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). || ستردن
سلتلغتنامه دهخداسلت . [ س ِ ] (اِخ ) کلت . قومی از اصل هند و اروپایی (هند و ژرمانی ). که مهاجرتهای عمده ٔ ایشان بازمنه ٔ قبل تاریخ میرسد. این قوم نخست اروپای مرکزی و سپس گل ، ا
سلتلغتنامه دهخداسلت . [ س ُ ] (ع اِ) جو یا جو بی پوست یا نوعی از آن یا همان جو ترش است و قیل نوعی از گندم و اول صحیح تر است . (منتهی الارب )(آنندراج ) (اقرب الموارد). جو برهنه
سلطلغتنامه دهخداسلط. [ س َ ] (ع ص ) درشت . || زبان دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). زبان طویل . (ناظم الاطباء). || مرد زبان دراز. (ناظم الاطباء).
سلطلغتنامه دهخداسلط. [ س َ ل ِ ] (ع ص ، اِ) پیکان هموار. ج ، سلاط. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سلطلغتنامه دهخداسلط. [ س ِ ل َ ] (ع اِ) ج ِ سِلْطَة به معنی جامه ای که در آن گیاه و کاه کنند. (منتهی الارب ).
سلتملغتنامه دهخداسلتم . [ س ِ ت ِ ] (ع اِ) بلا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || سختی . || غول . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء)(از اقرب الموارد). || قحط
سلتةلغتنامه دهخداسلتة. [ س َ ت َ ] (ع مص ) پیشی گرفتن . || فوت کردن و درگذشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سلتاءلغتنامه دهخداسلتاء. [ س َ ] (ع ص ) زنی که حنا نبسته باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). زنی که خضاب نکند. (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).