سللغتنامه دهخداسل . [ س َ ] (اِ) چیزی باشد که از چوب وفلاشه درهم بندند و با آن از آب گذرند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || شش و ریه . (ناظم الاطباء). شش را نیز گفته ان
سللغتنامه دهخداسل . [ س َل ل ] (ع ص ) مرد دندان ریخته . رجل سل . || (اِ) خنوری که در وی طعام و جز آن نهند. ج ، سلال . || (مص ) برکشیدن شمشیر از غلاف . (ناظم الاطباء) (منتهی ال
صللغتنامه دهخداصل . [ ص َ / ص ِ ل ل ] (ع ص ، اِ) باران فراخ . || باران کم و پریشان ، ضد است . || آواز آمین .
صللغتنامه دهخداصل . [ ص َل ل ] (ع ص ) صاف و روشن کردن شراب را. || جدا کردن حبه را از خاک به ریختن آب . || رسیدن حادثه و بلا کسی را. (منتهی الارب ).
صللغتنامه دهخداصل . [ ص ِل ل ] (ع اِ) درختی است . || گیاهی است . (منتهی الارب ). || و در اصطلاح تجوید علامت وصل است .
صللغتنامه دهخداصل . [ ص ِل ل ] (ع ص ، اِ) مار یا مار باریک زردرنگ یا مار خردکه فسون نپذیرد. (منتهی الارب ). مار کشنده . (دهار). مار باریک زرد. (اقرب الموارد). ماری است باریک و
سِلگویش خلخالاَسکِستانی: sel دِروی: sel شالی: səll کَجَلی: sel کَرنَقی: sil کَرینی: sel کُلوری: sel گیلَوانی: sel لِردی: sil
سِلگویش کرمانشاهکلهری: darda bârɪka گورانی: âkel̆a سنجابی: âkel̆a کولیایی: âkel̆a زنگنهای: darda bârɪka جلالوندی: âzâr se: زولهای: âzâr se: کاکاوندی: âzâr se: هوزمانوندی: âzâ
سُلsolواژههای مصوب فرهنگستانمحیطی که در آن ذرات کلوئیدی در بستری از جنس گاز یا مایع یا جامد پراکنده باشد