سقیمفرهنگ مترادف و متضاد۱. خطا، دروغ، سهو، غلط، نادرست ≠ صحیح، درست ۲. اشتباهآمیز ۳. معیوب، ناسالم ≠ سالم، بیعیب ۴. بیمار، مریض، ناخوش ≠ سرحال، قبراق
سقیملغتنامه دهخداسقیم . [ س َ ] (ع ص ) بیمار. (غیاث )(مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) : زین نکته های بکرند آبستنان حسرت مشتی سقیم خاطر جوقی سقیم ابتر. خاقانی .در ره عمر
سقیم کردنلغتنامه دهخداسقیم کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناقص کردن . معیوب نمودن : شیر دندان نمود و پنجه گشادخویشتن گاو فتنه کرد سقیم .ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 3
سقیم گشتنلغتنامه دهخداسقیم گشتن . [ س َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بیمار شدن : دشمنت خسته و بشکسته و پا بسته به بندگشته دل خسته وز آن خسته دلی گشته سقیم .؟ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295).
حدیث سقیملغتنامه دهخداحدیث سقیم . [ ح َ ث ِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مقابل حدیث صحیح . رجوع به حدیث صحیح شود.
سقیم کردنلغتنامه دهخداسقیم کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناقص کردن . معیوب نمودن : شیر دندان نمود و پنجه گشادخویشتن گاو فتنه کرد سقیم .ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 3
سقیم گشتنلغتنامه دهخداسقیم گشتن . [ س َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بیمار شدن : دشمنت خسته و بشکسته و پا بسته به بندگشته دل خسته وز آن خسته دلی گشته سقیم .؟ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295).
حدیث سقیملغتنامه دهخداحدیث سقیم . [ ح َ ث ِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مقابل حدیث صحیح . رجوع به حدیث صحیح شود.