سقیللغتنامه دهخداسقیل . [ س َ ] (اِخ ) نام پسر قیصر برادر کتایون به زمان لهراسب و گشتاسب . (ولف ) : ابر میسره پور قیصر سقیل ابر میمنه قیصر و کوس و پیل .فردوسی .
ثقیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سنگین، گران، وزین، هوار ۲. دیرهضم، ناگوار ۳. ناخوشایند ≠ سبک، خوشگوار، خوشایند
صقیللغتنامه دهخداصقیل . [ ص َ ] (اِخ ) حجاج بن ابی زید واسطی مکنی به ابو یوسف . رجوع به ابویوسف حجاج شود.
سقیلالغتنامه دهخداسقیلا. [ س َ ] (اِخ ) نام شهری است . (ولف ) : حصار سقیلا بپرداختندکز آن سوهمی تاختن ساختند.فردوسی .
سقیلالغتنامه دهخداسقیلا. [ س َ ] (اِخ ) نام کوهی بر زمین روم که گشتاسب آنجا اژدها کشته است . (شرفنامه منیری ) : چو هیشوی کوه سقیلا بدیدبه انگشت بنمود و دم درکشید. فردوسی .به کوه
سقیلالغتنامه دهخداسقیلا. [ س َ ] (اِخ ) نام شهری است . (ولف ) : حصار سقیلا بپرداختندکز آن سوهمی تاختن ساختند.فردوسی .
سقیلالغتنامه دهخداسقیلا. [ س َ ] (اِخ ) نام کوهی بر زمین روم که گشتاسب آنجا اژدها کشته است . (شرفنامه منیری ) : چو هیشوی کوه سقیلا بدیدبه انگشت بنمود و دم درکشید. فردوسی .به کوه
اسقیللغتنامه دهخدااسقیل . [ اِ ] (معرب ، اِ) هو بصل الفار سمی بذلک لانه یقتل الفار و هو حِرّیف قوی ... و منه جنس سمی قتال و ظن ّبعضهم انه البلبوس لأدنی علاقة وجدها فیه و قد اخطا