سقلابلغتنامه دهخداسقلاب . [ س َ ] (اِخ ) نام پسر دوم یافث بن نوح (ع ) بوده که بعد از چین متولد شده ، پس از او کماری که پسر سوم بود، پس از او روس پسر چهارم ، پس از او غز که پسر پن
سقلابلغتنامه دهخداسقلاب . [ س َ ] (اِخ ) ولایتی است از ترکستان به منتهای بلاد شمالی قریب روم مردم آنجا سرخ رنگ باشند و با ضم خطاست . (آنندراج ) (غیاث ). ولایتی است از روم و به ای
صقلابلغتنامه دهخداصقلاب . [ ص َ / ص ِ ] (اِخ ) کلمه ٔ معرب است و صَقلَب و بندرت صَقلاب و نیز سَقلاب یا صِقلاب آمده است . جمع آن صَقالِبَه . این کلمه بدون شک مأخوذ از کلمه ٔ یونا
صقلابلغتنامه دهخداصقلاب . [ ص ِ ] (ع ص ) بسیارخوار. || سپید. || سرخ . || سرسخت . || شتر سخت خوار. (منتهی الارب ).
سقلابیلغتنامه دهخداسقلابی . [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به سقلاب که نام قوم و ولایت است : رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر اثر سبلت سقلابی . منوچهری .چو آید زو برون حمدان بدان ما
سقلابیواژهنامه آزاد(صفت نسبی؛ معرّب، مٲخوذ از فرانسوی) [sa(e)qlāb] از مردم سقلاب؛ اسلاو؛ منسوب به سقلاب، ناحیه ای در اروپای شرقی؛ صقلابی (قدیمی). (رک فرهنگ عمید)
بسیل سقلابیلغتنامه دهخدابسیل سقلابی . [ ب َل ِ س َ ] (اِخ ) نیسل سقلابی یا صقلایی . قاتل میخائیل بن توفیل پادشاه . رجوع به مجمل التواریخ والقصص ، شود.
سقلابیلغتنامه دهخداسقلابی . [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به سقلاب که نام قوم و ولایت است : رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر اثر سبلت سقلابی . منوچهری .چو آید زو برون حمدان بدان ما
سقلابیواژهنامه آزاد(صفت نسبی؛ معرّب، مٲخوذ از فرانسوی) [sa(e)qlāb] از مردم سقلاب؛ اسلاو؛ منسوب به سقلاب، ناحیه ای در اروپای شرقی؛ صقلابی (قدیمی). (رک فرهنگ عمید)
بسیل سقلابیلغتنامه دهخدابسیل سقلابی . [ ب َل ِ س َ ] (اِخ ) نیسل سقلابی یا صقلایی . قاتل میخائیل بن توفیل پادشاه . رجوع به مجمل التواریخ والقصص ، شود.