سقسقلغتنامه دهخداسقسق . [ س َ س َ ] (ع اِ) کلمه ای است که بدان گاو را زجر کنند. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سقسقهلغتنامه دهخداسقسقه . [ س َ س َ ق َ ] (ع مص ) سرگین افکندن مرغ . || با همدیگر بنوبت شعر خواندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || بانگ پریدن بنجشک . (مهذب الاسماء).
سقسقهلغتنامه دهخداسقسقه . [ س َ س َ ق َ ] (ع مص ) سرگین افکندن مرغ . || با همدیگر بنوبت شعر خواندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || بانگ پریدن بنجشک . (مهذب الاسماء).
مسقسقلغتنامه دهخدامسقسق . [ م ُ س َ س ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از سقسقة. رجوع به سقسقة شود. || (لغت مولد) آن که به روی دکه ای بجای برابر و مقابل شخصی دیگر نشسته به نوبت با هم شعر خوا
ریدنلغتنامه دهخداریدن . [ دَ ] (مص ) به قضای حاجت رفتن و تغوط کردن . (ناظم الاطباء). غایط کردن ؛ ای ثفل غذا از راه معین بیرون آمدن . (غیاث اللغات ). برادر شاشیدن . (آنندراج ). ت