سقراقلغتنامه دهخداسقراق . [س َ ] (ترکی ، اِ) سَغْراق . کاسه و کوزه ٔ لوله دار باشد که در آن آب و شراب خورند و آن ترکی است همچنین سقرلاط و سقلاطون و سقسین پارسی نیستند. (آنندراج )
سغراقلغتنامه دهخداسغراق . [ س َ ] (ترکی ، اِ) سَقْراق . کوزه ٔ لوله دار را گویند خواه سفال و غیر آن . و بعضی گویند این لغت ترکی است . (برهان ). کوزه ٔ لوله دار خواه چینی خواه سفا
سغراقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کوزۀ لولهدار سفالی یا چینی.۲. کوزۀ شراب: ◻︎ ای ساقی شور و شر، هین عیش بگیر از سر / پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را (مولوی: ۱۰۲).
ساراقوسهلغتنامه دهخداساراقوسه . [ ق ُ س ِ ] (اِخ ) تلفظ ترکی ساراگس یاسرقسطه از شهرهای اسپانیاست . رجوع به سرقسطه شود.
سرآقوجلغتنامه دهخداسرآقوج . [ س َ ] (اِ مرکب ) یک نوع کلاه تاتاری . (دزی ج 1 ص 644). رجوع به سرآغوج و سرآغوش و سرآگوش شود.
سراقوسیلغتنامه دهخداسراقوسی . [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب است به سراقوس و از آنجاست ابوعلی حسن بن محمدبن الحسن بن احمدبن جواد الکندی السراقوسی . (لباب الانساب ص 538) (الانساب سمعانی ).
خشخشهلغتنامه دهخداخشخشه . [ خ َ خ َ ش َ / ش ِ ] (اِ صوت ) بانگ کاغذ و جامه ٔ نو و آواز سلاح و آواز کردن هر چیز خشک از افتادن چیزی بر آن و درآمدن در چیزی .(آنندراج ) (از دهار) (از
دلبوثلغتنامه دهخدادلبوث . [دَ ل َ ] (ع اِ) گیاهی است . (منتهی الارب ). گیاهی است که عامه آنرا ذنب الفرس نامند. (از اقرب الموارد). نوعی از سوسن بری . (الفاظ الادویه ). سیف الغراب
حارکلغتنامه دهخداحارک . [ رِ ] (ع اِ) سر کتف ستور. زوَرِ کتف اسب . (مهذب الاسماء). || رستنگاه یال اسب ازسوی پشت که سوار در دست گیرد. || استخوان میان دوش . استخوان دو دوش . استخو
باحورلغتنامه دهخداباحور.(ع اِ) بخاری را گویند که در هوای گرم از زمین برخیزد. (برهان ). بخاری را گویند که زبر زمین خیزد. (شرفنامه ٔ منیری ) (شعوری ). || بسیاری و سختی گرما. (برهان