سقاییلغتنامه دهخداسقایی . [ س َق ْ قا ] (حامص ) سقایت . آب دادن . (فرهنگ فارسی معین ). || فروش آب . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقائی و سقاء شود.
سقایی کردنلغتنامه دهخداسقایی کردن . [ س َق ْ قا ک َ دَ ] (مص مرکب ) سقایت کردن . آب دادن . || آب فروختن . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقایت کردن شود.
وادی السقایینلغتنامه دهخداوادی السقایین . [ دِس ْ س َ ] (اِخ ) ناحیه ای است در اندلس . (از الحلل السندسیة ج 2 ص 253، 339).
ساییدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. سابیدن، سودن ۲. خرد کردن، کوبیدن، نرم کردن ۳. سوهان زدن، صیقلی کردن ۴. زدودن ۵. جلا دادن، صیقلدادن ۶. مالیدن
سقایی کردنلغتنامه دهخداسقایی کردن . [ س َق ْ قا ک َ دَ ] (مص مرکب ) سقایت کردن . آب دادن . || آب فروختن . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقایت کردن شود.
وادی السقایینلغتنامه دهخداوادی السقایین . [ دِس ْ س َ ] (اِخ ) ناحیه ای است در اندلس . (از الحلل السندسیة ج 2 ص 253، 339).
بیابلغتنامه دهخدابیاب . [ ب َی ْ یا ] (ع ص ) (از «ب ی ب ») سقایی که برای فروخت آب به کوچه ها بگردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
تادروسلغتنامه دهخداتادروس . [ ] (اِخ ) (وهبی ... بک ) ناظر مدارس قبطیه در قاهره و معلم سابق زبانها در مدرسة «الاقباط بحارة السقایین ». او راست : 1 - الاثر الجلیل فی رثاء افندینا ا