سقایلغتنامه دهخداسقای . [ س َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر، آب از چشمه و محصول آن غلات و سردرختی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
صقعیلغتنامه دهخداصقعی . [ ص َ ق َ ی ی / ص َ ق َ عا ] (ع اِ) اول نتاج است هنگامی که آفتاب سخت گرم (کذا). (منتهی الارب ). اول النتاج حین تصقع الشمس فیه رؤوس البهم . (اقرب الموارد
سقای مرغانلغتنامه دهخداسقای مرغان . [ س َق ْ قا ی ِم ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حواصل بلحاظ کلانی حوصله ٔ او گویا که حوصله ٔ او بمنزله مشک اوست . و در منتخب نوشته مرغی است که در زیر
سقاییلغتنامه دهخداسقایی . [ س َق ْ قا ] (حامص ) سقایت . آب دادن . (فرهنگ فارسی معین ). || فروش آب . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقائی و سقاء شود.
سقایی کردنلغتنامه دهخداسقایی کردن . [ س َق ْ قا ک َ دَ ] (مص مرکب ) سقایت کردن . آب دادن . || آب فروختن . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقایت کردن شود.
سقای مرغانلغتنامه دهخداسقای مرغان . [ س َق ْ قا ی ِم ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حواصل بلحاظ کلانی حوصله ٔ او گویا که حوصله ٔ او بمنزله مشک اوست . و در منتخب نوشته مرغی است که در زیر
سقاییلغتنامه دهخداسقایی . [ س َق ْ قا ] (حامص ) سقایت . آب دادن . (فرهنگ فارسی معین ). || فروش آب . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقائی و سقاء شود.
سقایی کردنلغتنامه دهخداسقایی کردن . [ س َق ْ قا ک َ دَ ] (مص مرکب ) سقایت کردن . آب دادن . || آب فروختن . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقایت کردن شود.
سقایت کردنلغتنامه دهخداسقایت کردن . [ س ِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آب دادن کسی را. سیراب کردن کسی را.