سقاطلغتنامه دهخداسقاط. [ س َق ْ قا ] (ع ص ) بسیار سقوطکننده . || کسی که متاعهای افتاده را فروشد. (اقرب الموارد). نبهره فروش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || شمشیری که در پس ضریبه
سقاطلغتنامه دهخداسقاط. [ س ِ ] (ع اِ) آنچه بردارند از خرما و جز آن و از جایی بجای دیگر برند. || غوره ٔ خرمای از درخت افتاده . || بال مرغ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج
سقاطلغتنامه دهخداسقاط. [ س ُ ] (ع اِ) آنچه برافتداز چیزی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سقاتلغتنامه دهخداسقات . [ س ُ ] (ع اِ) سقاة. ج ِ ساقی . آب دهنده : تخت را بسه پایه یکی خاص و دیگری خاتون او سیم جهت سقات و خوان سالاران . (جهانگشای جوینی ).
ثقاتلغتنامه دهخداثقات . [ ث ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ ثقة. بمعنی معتمد و شخص طرف اطمینان : و دارا را خود ثقات وی کشتند. (تاریخ بیهقی ص 90). ثقاة امیر رضی اﷲ عنه گفتند روی ندارد فرستادن
علی سقاطلغتنامه دهخداعلی سقاط. [ ع َ ی ِ س َق ْ قا ] (اِخ ) ابن محمدبن علی مغربی . مشهور به سقاط و مکنی به ابوالحسن . متکلم و شاعر بود. در فاس متولد شد و در سال 1183 هَ . ق . در مصر
علی سقاطلغتنامه دهخداعلی سقاط. [ ع َ ی ِ س َق ْ قا ] (اِخ ) ابن محمدبن علی مغربی . مشهور به سقاط و مکنی به ابوالحسن . متکلم و شاعر بود. در فاس متولد شد و در سال 1183 هَ . ق . در مصر
مساقطةلغتنامه دهخدامساقطة. [ م ُ ق َ طَ ] (ع مص ) سقاط. افکندن چیزی را یا پی هم افکندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بیفکندن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || سست دوی
علیلغتنامه دهخداعلی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن علی مغربی ، مشهور به سقاط و مکنّی به ابوالحسن . رجوع به علی سقاط شود.
علی مغربیلغتنامه دهخداعلی مغربی . [ع َ ی ِ م َ رِ ] (اِخ ) ابن محمدبن علی مغربی . مشهور به سقاط و مکنی به ابوالحسن . رجوع به علی سقاط شود.
مضرجلغتنامه دهخدامضرج . [ م ِ رَ ] (ع اِ) ج ، مضارج . جامه های کهن عاریتی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سقاطه و پرزه از جامه و جز آن . (منتهی الارب )