سقاءلغتنامه دهخداسقاء. [ س َق ْ قا ] (ع ص ) کسی که آب نوشاندن پیشه ٔ وی باشد و این صیغه ٔ نسبت است چنانکه حداد و طباخ و صباغ . (غیاث ) (آنندراج ). آب دهنده . (منتهی الارب ) (دها
سقاءلغتنامه دهخداسقاء. [ س ِ ] (ع اِ) مَشک شیر و آب . ج ، اَسْقیة، اَسْقیات ، اَساقی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
سقاعلغتنامه دهخداسقاع . [ س ِ ] (ع اِ) خرقه که در زیر معجر افکنند تامعجر ریمناک نگردد. (منتهی الارب ). || چیزی که بینی ناقه را بدان استوار کنند. || روی بند. (منتهی الارب ) (آنند
صقاعلغتنامه دهخداصقاع . [ ص ِ ] (ع اِ) برقع. (منتهی الارب ). روی پوش . (مهذب الاسماء). || خرقه که زیر معجر افکنند تا ریم نگیرد. (منتهی الارب ). || آهنی است بجای کام لگام . (منته
ثغاءلغتنامه دهخداثغاء. [ ث ُ ] (ع اِ) ثاغیه . || بانگ گوسپند و گاو و بز و مانند آن وقت آبستنی . || (مص ) بع بع کردن : از صهیل خیول و رغاء جمال و شهیق و زئیر سباع وکلاب و خوار بق
عیدان السقاءلغتنامه دهخداعیدان السقاء. [ نُس ْ س ِ ] (اِخ ) لقب پدر احمدبن حسین متنبی ، شاعر مشهور کوفی است . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد).
عیدان السقاءلغتنامه دهخداعیدان السقاء. [ نُس ْ س ِ ] (اِخ ) لقب پدر احمدبن حسین متنبی ، شاعر مشهور کوفی است . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد).
اساقیلغتنامه دهخدااساقی . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سِقاء ، بمعنی سبو یا مشکی که در آن شراب و آب نگاه دارند. خیکها.
اوفرلغتنامه دهخدااوفر. [ اَ ف َ ] (ع ص ) (سقاء...) مشک تمام پوست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || (ن تف ) نعت تفضیلی است از وافر. وافرتر : نصیب اوفر از ثنا و ثواب او را حاصل