سفرسازلغتنامه دهخداسفرساز. [ س َ ف َ ] (نف مرکب ) آهنگ سفرکننده . مسافر : نخواندی که جان چون سفرساز گشت از آن کس که آمد بدو بازگشت . نظامی .ز اول صبح تا به نیمه ٔ روزمن سفرساز و ا
سفسارلغتنامه دهخداسفسار. [ س ِ ](اِ) سمسار که دلال باشد. (برهان ) (از آنندراج ). سپسار. عربی «سمسار». میانجی میان بایع و مشتری . ج ، سماسرة. (منتهی الارب ) (از حاشیه ٔ برهان قاطع
سفساریلغتنامه دهخداسفساری . [ س َ ] (ع اِ) نام پارچه ای است که برای لباس و روپوش بکار برند. (از دزی ج 1 ص 658).
سفسافلغتنامه دهخداسفساف . [ س َ ] (ع ص ، اِ) بلایه و هیچکاره از هر چیزی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) : سلطان جلال الدین این معنی فرمود که یلدرجی را از حضیض ضیعت به اوج رفعت و از پ
سفهسالارلغتنامه دهخداسفهسالار. [ س ِ ف َ ] (اِ مرکب ) سپهسالار : آمدن امیر بزغش سفهسالار سلطان سنجر. (تاریخ سیستان ). چنان خلعتی که رسم قدیم بوده سفهسالار آنرا بپوشانیدند. (تاریخ بی
سفرسازلغتنامه دهخداسفرساز. [ س َ ف َ ] (نف مرکب ) آهنگ سفرکننده . مسافر : نخواندی که جان چون سفرساز گشت از آن کس که آمد بدو بازگشت . نظامی .ز اول صبح تا به نیمه ٔ روزمن سفرساز و ا
سفسارلغتنامه دهخداسفسار. [ س ِ ](اِ) سمسار که دلال باشد. (برهان ) (از آنندراج ). سپسار. عربی «سمسار». میانجی میان بایع و مشتری . ج ، سماسرة. (منتهی الارب ) (از حاشیه ٔ برهان قاطع
سفساریلغتنامه دهخداسفساری . [ س َ ] (ع اِ) نام پارچه ای است که برای لباس و روپوش بکار برند. (از دزی ج 1 ص 658).
سفسافلغتنامه دهخداسفساف . [ س َ ] (ع ص ، اِ) بلایه و هیچکاره از هر چیزی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) : سلطان جلال الدین این معنی فرمود که یلدرجی را از حضیض ضیعت به اوج رفعت و از پ
سفهسالارلغتنامه دهخداسفهسالار. [ س ِ ف َ ] (اِ مرکب ) سپهسالار : آمدن امیر بزغش سفهسالار سلطان سنجر. (تاریخ سیستان ). چنان خلعتی که رسم قدیم بوده سفهسالار آنرا بپوشانیدند. (تاریخ بی