سفاکلغتنامه دهخداسفاک . [ س َ ف ْ فا ] (ع ص ) خون ریزنده . (مهذب الاسماء) (دهار). بسیار خونریز. (آنندراج ) (منتهی الارب ) : و این سعدالدین فضلی و خطی داشت اما مردی پراکنده افاک
صفاکلغتنامه دهخداصفاک . [ ص َف ْ فا ] (اِخ ) دهی از دهستان میان آب بلوک عنافجه بخش مرکزی شهرستان اهواز. 32هزارگزی شمال اهواز و 3هزارگزی خاوری راه آهن و کنار رود. دره ،دشت . گرمس
خونریزخولغتنامه دهخداخونریزخو. (ص مرکب ) سفاک . آنکه عادت بکشتار دارد. آنکه او را خوی کشتار است : ور بود مریخی خونریزخوجنگ و بهتان و خصومت جوید او.مولوی .
خونخوارلغتنامه دهخداخونخوار. [ خوا / خا ] (نف مرکب ) سفاک . خونریز. قتال . (ناظم الاطباء). سفاح . آنکه بریختن خون یعنی کشتن مردمان رغبت دارد. || ظالم . ستمکار : چشم تو خونخواره و ه
سیاستگرلغتنامه دهخداسیاستگر. [ سیا س َ گ َ ] (ص مرکب ) سفاک . خونریز. (آنندراج ). عقوبت دهنده . جلاد. (ناظم الاطباء) : دید دو برنای چو سرو بلندیافته ز آشوب گناهی گزندتیغ برآورد سیا
bloodthirstiestدیکشنری انگلیسی به فارسیbloodthirstiest، خونخوار، سفاک، خون اشام، خونریز، تشنه بخون، بی رحم