سفاهنلغتنامه دهخداسفاهن . [ س َ هََ ] (اِ) شانه ٔ زلف و گیسو. (برهان ) (آنندراج ) : سفاهن را دهن پر مشک از آن شدکه فراش ره هندوستان شد.نظامی (از جهانگیری ).
سَفَاهَةٌفرهنگ واژگان قرآنکم عقلي و نداشتن رأي ثابت( از کلمه سفه به معناي خفت نفسي است که از کمي عقل ناشي ميشود )
strikesدیکشنری انگلیسی به فارسیاعتصاب، ضربه، ضربت، برخورد، اصابت، ضرب، ضربه زدن، زدن، خوردن، اعتصاب کردن، خطور کردن، ضرب زدن، ضربت زدن، خوردن به، بخاطر خطور کردن، سکه ضرب کردن
سرآهنگلغتنامه دهخداسرآهنگ . [ س َ هََ ] (اِ مرکب ) پیشرو لشکر که بعربی مقدمةالجیش خوانند و بترکی هراول گویند. (آنندراج ) (برهان ). پیشرو لشکر. (شرفنامه ٔ منیری ) : طلایه نگه کن که
سفائنلغتنامه دهخداسفائن . [ س َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ سفینة. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (غیاث ) (دهار) : بفرمود تا جواری و منشآت و مراکب و سفائن را تربیت سازد. (بدایعالزمان فی
سفانلغتنامه دهخداسفان . [ س َف ْ فا ] (ع ص ، اِ) خداوند کشتی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). کشتی بان . (مهذب الاسماء). || کشتی ساز. (آنندراج ) (منتهی الارب ). کشتی گر. (دهار).
سفانلغتنامه دهخداسفان .[ س َف ْ فا ] (اِخ ) ناحیه ای است میان نصیبین و جزیره ٔ ابن عمر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (معجم البلدان ).
سفاناجلغتنامه دهخداسفاناج . [ س ِ ] (اِ) اسفاناخ است که تره ای است معروف و بهندش پامک گویند. (آنندراج ). رجوع به سِفاناخ . اسفناخ ، اسپناخ ، سپناج ، اسپناج و اسفناج شود.