سعیدفرهنگ مترادف و متضاد۱. خوشاقبال، خوشبخت، سعادتمند، نیکاختر، نیکبخت، همایون ≠ بداقبال، شقی ۲. مبارک، میمون، فرخنده، خجسته
سعیدلغتنامه دهخداسعید. [ س َ ] (اِخ ) ابن حسین بن عبداﷲبن میمون قداح از رؤسای قرامطه پس از جد و اعمام خود ریاست این گروه به وی رسیده . پدرش حسین در زمان حیات عبداﷲ از دنیا برفت
سعیدلغتنامه دهخداسعید. [ س َ ] (اِخ ) (436 - 495) ابن هبةاﷲ ابوالحسن سعیدبن هبةاﷲبن محمدبن الحسین از پزشکان نامبردار مشهور بود. وی خدمت المقتدی بامراﷲ و المستظهرباللّه را نمود و
سایدلغتنامه دهخداساید. [ ی َ ] (اِ) ریم آهن و آن چرکی باشد که از آهن بیرون آید. (برهان ) (آنندراج ).
صایدلغتنامه دهخداصاید. [ ی ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صید است : رفت و دانه خورد و اندر دام ماندصایدش کشت و بخورد و کام راند. (مثنوی ).رجوع به صائد...شود.
صایدلغتنامه دهخداصاید. [ ی ِ ] (اِخ ) نام کعب بن شراحیل است از بطن همدان . رجوع به صائدی و رجوع به الانساب سمعانی شود.
صعیدلغتنامه دهخداصعید. [ ص َ ] (اِخ ) اصمعی در کتاب الجزیره هنگامی که منازل بنی عقیل و عامل را استقصاء کرده بقیه ٔ ارض عامل را صعید دانسته است . (معجم البلدان ).
سعید طائیلغتنامه دهخداسعید طائی . [ س َ ] (اِخ ) حکیم ... جامع کمالات و صاحب احوالات پسندیده بود. در سخنگویی پایه ٔ عالی داشته . محمد عوفی او را توصیف کرده و اشعارش را در کتاب خود آو
سعیدآبادلغتنامه دهخداسعیدآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان بهنام پازکی بخش ورامین شهرستان تهران . دارای 364تن سکنه و آب آن از قنات است . محصول آن غلات ، صیفی و چغندرقند است . (از
سعیدآبادلغتنامه دهخداسعیدآباد. [ س َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان خرقان بخش آوج شهرستان قزوین . دارای 369 تن سکنه است . آب آن از رودخانه و محصول آن غلات و باغات زردآلو است . شغل اهالی زر
سعید طائیلغتنامه دهخداسعید طائی . [ س َ ] (اِخ ) حکیم ... جامع کمالات و صاحب احوالات پسندیده بود. در سخنگویی پایه ٔ عالی داشته . محمد عوفی او را توصیف کرده و اشعارش را در کتاب خود آو
سعیدخانلغتنامه دهخداسعیدخان . [ س َ ] (اِخ ) (مؤتمن الملک ) میرزا سعیدخان (1231 - 1301 قمری ) مؤتمن الملک وزیر امور خارجه ناصرالدین شاه . این شخص ابتدا از ملاهای خوش نویس و فاضل