سطرلغتنامه دهخداسطر. [ س َ ] (ع مص ) نوشتن . (ترجمان القرآن ) (آنندراج ) (غیاث ). نبشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || بریدن بشمشیر. یا عام است . (منت
سترلغتنامه دهخداستر. [ س َ ] (ع مص ) پوشیدن . (منتهی الارب ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ص 56) (تاج المصادر بیهقی ). پوشیدن چیزی را. (اقرب الموارد). || (اِ) پوشش : بگفت ای
سترلغتنامه دهخداستر. [ س َ ت َ ] (اِ) مخفف استر است که بعربی بغل گویند. (برهان ). مخفف استر است که بعربی بغل گویند، و سترون یعنی استرمانند، نازاینده و عقیم . (آنندراج ) : آنکه
سترلغتنامه دهخداستر. [ س َ ت َ ] (ع اِ) سپر. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سپر و تُرْس و جنه . (ناظم الاطباء). مقلوب تُرْس .
سطر امضاbylineواژههای مصوب فرهنگستانسطری در زیر عنوان مطلب یا مقاله و احتمالاً عنوان فرعی که نام نویسندۀ مطلب یا مقاله در آنجا ذکر میشود
سطراطیوسلغتنامه دهخداسطراطیوس . [ س َ ] (معرب ، اِ) به یونانی نباتی است که بر روی آب بهم میرسد شبیه ببادرنجبویه و بی تخم . سرد و تر و رادع اورام حاره و جهت حرقةالبول و ادرار خون کرد
سطراکلغتنامه دهخداسطراک . [ س ِ ] (معرب ، اِ) به لغت یونانی دوایی است که آن را به فارسی زرنباد گویند. و سطواک هم بنظر آمده است اﷲاعلم . (آنندراج ) (برهان ). زرنباد. (تحفه ٔ حکیم
سطرکالغتنامه دهخداسطرکا. [ س ِ طَ ] (معرب ، اِ) صمغ درخت زیتون و دخان آن تا بمقام ذغال کندر باشد. سرفه را نافعاست . به لغت سریانی میعه یابسه است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به ا
سطرلابلغتنامه دهخداسطرلاب . [ س ُ طُ ] (معرب ، اِ) اصطرلاب . (آنندراج ) (غیاث ). به یونانی مخفف اسطرلاب است و آن آلتی باشد از برنج که بدان ارتفاع آفتاب گیرند. (برهان ) : سطرلاب دو